بهــارخواب

آن شب که پاهام را گذاشتم روی شن‌های ساحل دریای انزلی و چشم‌هام را بستم؛ آن شب که موج دریا بی‌تاب‌تر از همیشه خودش را نوک انگشتانم می‌رساند و باد خنکِ عجیب تابستانی شالم را به رقص درمی‎آورد، آن شب که ساحل تاریک بود و تنها نوری که در انتهای بی انتهای دریا سوسو می‎زد یک کشتی بود که دور و دورتر می‎شد؛ همان شب دلم تو را بیشتر از همیشه می‌خواست.

در خاطرم مانده که چند قدم بیشتر از دریا فاصله گرفتم و گفتم اگر دوستم داشته باشد خودش را می‌رساند مثل موجی که آن شب هر طور شده خودش را بهم رسانده بود و نگذاشته بود فاصله‌ی بین‎مان احساس شود. چشم‌هام را باز کردم و تعداد دفعاتی را که هرچه من عقب کشیدم، دریا پیش‌دستی کرد و پا به پایم آمد، شمردم. صدایی در درونم می‎خواند که: "اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم...مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی*".


*سعدی

عجیب و پر ماجرا و غمگین و دوست‌داشتنی بودی. در اوج دوران استیصال و نااُمیدی‌‎ام شروع شدی و برای آمدنت توی چشم‌هام شوق نبود. دلم لباس نو و تازه شدن دیدارها را نمی‌خواست. ملال‎آور از بهار عبور کردی و دلم را که تنگ‌تر از ته سوزن بود، ندیدی. به نیمه نرسیده بودی که کفش‌هام را جفت کردی جلوی پام و گفتی مگر این چهاردیواری دلت را نزده بود؟ مگر شب‌ها را تا روشنی صبح، در فکر و خیالِ مبهمِ آینده غرق نبودی؟ دست‌هام را گذاشتم روی زانوم و بلند شدم. همه‌ی خستگی‌ها را به جان خریدم. پنجره شدی بین من و جهان اطرافِ کمتردیده‌ام. کمی قد کشیدم و روی نوک انگشتهام ایستادم و جهانِ بیرونِ پنجره را جورِ دیگری دیدم. عمیق‌تر، بی‌پیرایه‌تر، شفاف‎تر. طعم گس یک استقلالِ نارس را زیر زبانم مزه مزه کردم و نور از لابلای شاخه‎های انبوهِ غم و سردرگمی، در حیاط خلوت خانه‎ام سرک کشید. در زمستان و سرمای نه چندان پُرابُهت دی ماه بیست و پنج ساله شدم. شمع بیست و پنج سالگی را به دور از هیاهو و آدم‎ها فوت کردم و از اینکه به اندازه ربع یک قرن، زیستن را تجربه کرده بودم، احساس خوشایندی داشتم. از پس ناملایمتی‌های زندگی برآمدن حتی اگر به قیمت جا گذاشتن تکه‎هایی از خود در گذشته باشد، هنرِ زیستن را به آدم یاد می‎دهد و حالا کمی بعد از روزهای بیست و پنج سالگی احساس می‌کنم بُرشی کوچک از این هنر اکتسابی را به دست آورده‌ام. پُر بی راه نگفته‌ام اگر بگویم پر فراز و فرود ترین روزهای جوانی‌ام را در بطنِ تو گذراندم و تو شدی معنای ملموسِ دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور.

دوست دارم که سال‎های بعد، از تو به خوبی یاد کنم. دوست دارم به بهار بگویم نقطه‌ی عطف زندگیم در همین سال اتفاق افتاد. عاشق شدم. دلم برای کسی تپید که هزار کاکُلی شاد در چشمانش است و هزار قناریِ خاموش در گلویم را به نغمه واداشت. که دوست داشتنش من را قوی و زیبا و شادمان کرد. جوانه زدم و از میان شیارهای سیمانی دوباره سبز شدم.

داری تمام می‌شوی و سطرهای آخر را برایت می‌نویسم. دلم روشن است که همه‎ی بغض‌های دمادم و دلهره‎ها و دلواپسی‌ها و سطرهای نم‌دارت را از یاد خواهم برد تنها اگر او بخواهد.

دل گرفته رو کی می‌تونه باز کنه؟ جز اونکه دلت ازش گرفته...؟

چه کسی باورش می‌شود از آخرین دیدارمان روی سنگ سرد غسالخانه سه سال گذشته است؟ ظهر دلگیرِ ششم اردی‎بهشت سه سال پیش بود، مگر نه؟ هنوز هم گمان می‌کنم بی‎خداحافظی رفتنت حق ما نبود، باید یک روز اجازه‌ات را از خدا بگیریم، حتی برای ساعتی؛ آنوقت دست می‌اندازیم گردن هم و یک دل سیر خداحافظی می‌کنیم، شاید کمی درد عمیقِ ناگهانی پر کشیدنت، آرام بگیرد.

فردا می‌آیی و گل لبخند روی لب‎هام شکوفه می‌دهد.

در میانه‌ی یک سفر طولانی بوده‌ام. از آن سفرهایی که برای رفتن باید همه چیزها و آدم‌های دوست داشتنی‌ام را پشت سرم جا می‌گذاشتم تا بال پریدنم را قیچی نکنند. روزهای زیادی را تنهای تنها قدم زده‌ام، زیر باران بی‎امانِ زمستان، خیس و تب‌دار ادامه داده‎ام. آفتابِ پر حرارتِ مردادِ داغ، یخم را آب کرده و وا رفته ادامه داده‎ام. روزهایی را از سر گذرانده‌ام که رفتنِ پیوسته آرامم می‌کرد و مصمم‌تر از همیشه به بازنیامدن فکر می‌کردم. باید انقدر راه می‌رفتم که هوای رسیدن از سرم بیفتد. شده تا آخر دنیا، شده بی‌مقصد و بی‌هدف، شده بی نقشه و همراه...باید می‌رفتم که کسی توی پستوی متروکه‎ی دلم سرک نکشد و راز مگو، بگو نشود.

امروز اما انگار کسی من را از میانه‎ی سفرِ عجیب و طولانی‌ام بازگردانده است. در عوضِ همه چیزهایی که یک بار ازشان عبور کرده بودم، حالا اندکی تجربه و بسیار بسیار بهانه برای برگشتن دارم. مسیر طاقت فرسای سفر، رمقِ بدنم را کشیده اما همان دستی که در میانه ی راه روی شانه‎ام نشست، دلم را هم بند زد. جای خستگی‎های چال شده زیر چشمانم هنوز درد می‌کند اما هیچوقت تا این اندازه دلم گرم نبوده است.

از سفر برگشته‌ام و آنکه رِندانه در میانه‎ی راه به استقبالم آمده است آغوشش وطنِ دیرینه و مُدامم است.

از دنیای شفابخشِ نوشته‎ها دور افتاده‎ام. کلمات اگر آشتی کنند، روی برنگردانند و بد قلقی نکنند؛ خواهم نوشت.

برای اینکه

" من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سرخ "



پاییز هفت سال پیش اگر در انتخاب مسیر آینده‌ام اشتباه نمی‌کردم، شاید هیچوقت تو را نمی‌دیدم و شیرین‌ترین اشتباه زندگی‌ام را مرتکب نمی‌شدم. حالا اما وقتی همه‌ی لحظات هفت سال گذشته را مرور می‌کنم بیشتر ایمان می‌آورم که گرفتنِ دست‌های تو به تمام تلخ و شیرین‌هایی که برایم رقم خورد، می‌ارزید. مگر یک روز دلم نمی‌خواست بیایم بنویسم او که باید باشد هست و حالا هستی، درست سرِ جای خودت، در عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم.

لپ‌تاپ را گذاشته‌ام جلویم و تمرین‌های کلاس فردا را انجام می‌دهم، گه‎گاهی یک نیم‎نگاه به تلویزیون می‌اندازم و پیش خودم می‎گویم حیف نیست با برنامه‎های مسخره‎اش آرامش شب را بهم می‌زند؟ بابا خر و پف می‌کند، مامان نشسته روبرویم و مثل همیشه سعی در نخوابیدن دارد، انگار که نگهبان شب باشد. چای تازه‌دم داریم، کیک خامه‌ای هم در یخچال است ولی دست و دلم به خوردنش نمی‌رود.

موهبتی است شب‌هایی که نفس سرزنش‌گرم مدام تکرار نمی‌کند که صبح خواب می‌مانی و به موقع سر کار نمی‌رسی؛ می‌شود نشست صفحه‌ی وبلاگ را باز کرد و نوشت و ستاره‌های روشن را خاموش کرد و کمی به هیچ چیز فکر نکرد. گویا دیوانه‌ها هنوز وبلاگ می‌نویسند، این دیوانگی‌ها بیش باد.

حالا دیگر دور بودن معنای لفظی‌اش را از دست داده است. در دورترین فواصل هستی هم نزدیک‌ترین مخاطب منی.

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1